X
تبلیغات
فصلی پرشکوفه درون زندگی پاییزی من!

اوضاع از تابستون پارسال تا به حال خیلی تغییر کرده و در جهت مثبت بسیار پیشرفت کردم و این یعنی موفقیت!حتی خداوند یک امانتی مخصوص از جانب خودش برام فرستاده،میخوام قدر این فرصت دوباره ای که خدا بهم داده رو بدونم.اصلا کلا به این نتیجه رسیدم با این دل نترسی که دارم واقعا خدا هوامو داشته که تا به حال توی دردسر بزرگی نیفتادم!!!مطمئنم که خیلی دوسم داره!تصمیم گرفتم در سال جدید حتی یک نماز قضا هم نداشته باشم و یک عادت بدم رو ترک کنم و ورزش بشه کار روتین من!میخوام همشونو به عشق رضایت خدا بکنم.فکر کنم انقلاب خوبی باشه.تصمیم گرفتم ازین رشته مهندسی مضخرف هم بیرون بیام و برم به رشته مورد علاقه ام یعنی ادبیات .امیدوارم که بتونم تا دکترا پیش ببرمش.شاید این رشته پولی از توش در نیاد ولی یه دنیای جدیدی رو به روت باز میکنه.تورو به عرفان و معرفت نزدیک میکنه،بهت درک درستی از عشق و زندگی میده،خوب به هر حال بهتر از ریاضیه که توش هیچ استعداد و علاقه ای ندارم.میدونم خیلی دیر فهمیدم که از اول دنبال چی باید میرفتم ولی خوب بهتر ازینه که یه عمر در جهالت باشم و توی مسیری بیفتم که بی انگیزه ام و سست!

ان شاءالله که سال جدید همگی حماسه بیافرینیم.

خداوندا به مردم ما صبر  و مارو از صالحین قرار بده و دعای خیر و به صلاح بندگانت رو اجابت کن.آمین!


+ نوشته شده در  92/01/10ساعت 1:31  توسط نویسنده | 
واقعا همینه اینکه میگن وقتی فکر میکنی وضع بدی داری مشکل بزرگتری سر راهت قرار میگیره و میفهمی نه اوضاع بدتر از این هم میتونه باشه.شده حکایت من.با خودم میگم تو چه مرگته شاید هزاران نفر آرزوی زندگی تورو داشته باشن بازم قانع نمیشم و به زندگی برتر فکر میکنم.گاهی احساس میکنم الانه که دیوونه شم.حس میکنم زیادی متوجه پوچ بودن و فانی بودن دنیا شدم،همش بخاطر افسردگی نیس،میترسم مالیخولیایی بشم و دچار مرگ زودرس.من مردم و 1لذتی رو پیدا نکردم ک دائمی باشه.الان خوشم 1ساعت بعد نه.همه چیز میتونه ناراحتم کنه.نمیتونم بیخیال برخی مسائل بشم.بیرون رفتن از خونه واسم کابوسه چون باید باآدما مواجه بشم آدمایی که بم آسیب میزنن.محیطی که بم رنج و محنت میرسونه...وای نه نزدیک به 7-8 ماهی هست که اینقدر از ایران و مردم متنفر شدم به حدی که فقط میخوام برم یا تنها باشم.من شدیدا دچار چند گانگی ارزشی شدم و واقعا نمیدونم چه چیزی درسته چون هرچیزی دلیلی داره که مغز من بیشترشو میپذیره.اصلا دلیل زندگی کردن رو نمیفهمم.من به شدت از گذشت زمان همونطور ک توو پست قبل گفتم هراس دارم از پیر شدن و مرگ.خدای من داشتم به این فکر میکردم که چقدر آدمای خوب،حال خوب،کودکی خوب،روابط خوب،مزه های خوب رو زود از دست دادم و فقط خاطره اس که مونده و من چقدر عوض شدم این تغییر رو دوس ندارم من میخوام برگردم.هیچکس این ترس من رو درک نمیکنه.من حتی خودم رو هم نمیتونم تحمل کنم.به شدت دلتنگم.قلبم جاش تنگه.احساس میکنم باید فرار کنم.احساس گناه میکنم.نمیدونم چطور باید از زندگی لذت برد میدونم حال منو خیلی ها دارن ولی من تحملشو ندارم.میخوام دائم مشغول باشم.میخوام بدونم هدف خدا از افرینش من چی بوده و مسئولیت من چیه تا به همون عمل کنم.من آدم خوبی ام ولی واسه بقیه،نه واسه تنهایی خودم.دارم به جوونی ام،مادرم،این همه هوا واسه نفس کشیدن و این تن سالمم ظلم میکنم.خدایا منو ببخش کمکم کن.جای من چشمه نیست من دریا میخوام.خداوندا دانشی به من ببخش که نور هدایت کل زندگیم باشه.پروردگارا پشیمونم نکن.من همه چشم امیدم به توست.


به شدت دلتنگم.دلتنگ

+ نوشته شده در  91/04/12ساعت 1:35  توسط نویسنده | 
انگاری که مستی و درک درستی از  هر چیزی نداری این حال داغون منم منو از زمین میکنه و نمیدونم کجا میبره!

تا حالا شده مادرتون اینجوری نگرانتون بشه؟بهش بگین میترسین و ندونه از چی ولی بازم درکتون کنه و نگرانتون بشه؟تا حالا اونقدر گناهکار بودین که روتون نشه به خدا پناه ببرین و غصه بخورین که بعد مادرتون به کی پناه میبرین؟تا حالا شده هر سری بارون بباره برین دعا کنین ولی هر سری هم مستجاب نشه؟تا حالا بوی بارون و خاک کف خیابون شما رو یاد بچگی هاتون انداخته؟تا حالا شده بترسین و دقیقا ندونین از چی میترسین؟تا حالا شده حالو آینده رو نخواین و همش به گذشته فکر کنین و بخواین اونو باز به دست بیارین و هر شب خواب و کابوسشو ببینین؟همون مکان ها همون آدم ها همون موقعیت ها.اینه حال و روز من!کی منو درک میکنه؟من چیزهای جدید نمیخوام فقط 2روز از اون روزای بچگی هامو میخوام اون روزای دبیرستانی بودنمو روزایی که میوه ها به دهنم مزه میداد!

وای وای وای همه چیز بهم ریخته.من میترسم بخدا میترسم.من از صدای زنگ تلفن میترسم.از به هم خوردن در از هجوم بچه های کوچولو توی حیاط و کوچمون.من از چروک دستای مادرم میترسم.از این همه عمر،از فرسودگی صندلی اتاقم،از این همه حال ناخوشم میترسم.من چه کنم با این همه ترس؟ترس من از مملکت خاموش و سیاهم نیست،بلکه از روشنی صبح دگر میترسم.تو بگو ترس تو از چیست که من نیدانم،ترس من ،ترس من از پاکی کاغذهای مشقم،از ظهور نوظهور  گرده های روی دیوار است،از ترک خواب شبانه ام,از تو.من از توام میترسم نه تو مثل مادرم نیستی نه.تو تمام دلهره های شب تنهایی منی عشقم.

من از تنهایی تنهاتر شدن تنها بودنم میترسم.

+ نوشته شده در  91/02/31ساعت 14:31  توسط نویسنده | 

    خیلی وقت از گذشته ی گذشته گذشته!دوس ندارم تغییری توش ایجاد کنم درسته کارهای مثبتی که کردم گم میشن توو کارای منفی ام ولی همون کارای منفی تجربه ای شدن واسه زندگی آینده.امیدوارم وقتی 30 سال دیگه به گذشته ام نگاه کردم همه کارهایی رو که دوست داشتم رو حتی واسه 1بار امتحان کرده باشم...مثل دویدن توو فضای آزاد و زیر نور آفتاب وقتی که موهای بلندم دور و برم پخشن...مثل درست کردن اخلاق و رفتارم و تحکیم ایمانم که توو این سن خیلی آسون تر از سن 50 سالگیه....مث پیدا کردن 1همسفر همیشگی...مث جبران زحمات مادر که معلوم نیست چند سال دیگه پیش هم باشیم...مث کار کردن و فعالیت زیاد در حالیکه شب بیهوش بشی ولی بدونی چون جووونی صبح که بشه مث روز اولی...مث مطالعه توی پارک و کتابخونه های شهر...مث بازی کردن با بچه ها،دنبالشون اونقدر بدوی که جونت درآد!...مث سفر با روحیه شاداب...مث کسب مهارت های فنی...مث شنا توو استخر روو باز....مث رفتن به 1 شهربازی فوق العاده که ترن هواییش بکشدت!...مث رفتن به اسکی رو برف و یخ و موج سواری...مث ورزش مداوم توو فضای باز بدون اینکه دلهره ای داشته باشی...مث تجربه مادر شدن و فرزند تربیت کردن...مث برنزه کردن زیر نور آفتاب کنار ساحل تمیز و رویایی!...مث یاد گرفتن زبان فرانسه...مث داشتن 1 اتاق 120 متری پر از لباس زنونه!...مث تجربه کردن حسی که به تو میگه:"تو فرد مفیدی بودی و هستی و هروقت میخواهی بار سفر برای ابدیت ببند که تو را باکی نیست و ماموریت تو به پایان رسیده است."

ولی کیه این Impossible Mission رو طی الطریق کنه.یا بسم الله منم و اینهمه آرزو.

دعای ویژه:ای خدایی که به بزرگی تو نبوده و نیست!ای خداوند من و ما!ای پروردگار بخشنده و الرحمن!ای رب خرد و بزرگ!الهی!به دل همه کسانی که در طول عمرم آزارشون دادم بنداز که منو حلال کنن و خودت نیز از گناهان کم و زیاد من بگذر چون تو خدایی هستی که خوبی کم را میبینی و از گناه بسیار میگذری.

+ نوشته شده در  91/02/12ساعت 20:59  توسط نویسنده | 
امروز شدیدا تولدم بود.تولدت مبارک نویسنده کوشولو!مرسی عزیزم!

کادو فقط از 4نفر گرفتم و مجموعا چند نفری به علاوه همراه اول و 1سایت قزمیت دیگه تولدمو تبریک گفتن واقعا بین این همه آدم مهم تولد منه 1ذره و نصفی چه اهمیتی داره؟شاید خودم کلی ذوق کنم ولی وقتی آخر شبی مثل الان میشه میفهمم همچین بی مورد بوده از نوع داغونش!اونهمه خوشحالی نداشت که.دنیا اومدی 21 سال پیش که اومدی خوش اومدی به دیگران چه ربطی داره.امسال کادویی که به دلم بشینه نگرفتم 2تا مجسمه هدیه گرفتم و مجموعا 50 تومن پول خلاقانه!بعلاوه 30 تومن کاسبی موذیانه!یادمه 6سال پیش همچین روزی معصوم و هالو بودم ولی الان مصدوم و هلو شدم!البته همه اینا طنزه ولی واقعا دلم واسه دوران بی خبری و خوشدلی تنگ شده فراوان.توو این 21 سال چه کردم رو فقط خودم میدونم و خدای خودم امیدوارم فقط بهم کمک کنه تا سالهای پیش رو رو بهتر از گذشته بسازم تا به رضایت الهی نائل بشم.خیلی نگران درسام هستم به علاوه آینده نا معلومم.خدایا بهم صبر بده و توفیق موفقیت تا به بهترینی که تو برام در نظر گرفتی برسم.

میخوام توو ادامه مطلب نوشته ای رو که سال پیش چنین روزی به تحریر در آوردم،بگذارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  91/02/03ساعت 23:38  توسط نویسنده | 
روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ساعت ۳۰ دقیقه صبح خواهر معلولم درگذشت و چه مظلومانه به خاک سپرده شد و چه لباس عروسی به تنش می آمد.مراسم خاک سپاری تنها با حضور ۶ نفر از ما برگزار شد.به طوری که زیرجنازه اش رو من به همراه ۲برادر و خواهرم گرفتیم و من و برادر کوچکترم اون رو به دست قبر کن دادیم و چه زود تمام شد و بار دیگر روزگار قدرت بی پایانش را به ما نشان داد ولی اینبار این دنیا نبود که خوشحال بود بلکه پدر و فرزندی بودند که بعد سالها همو دیدند.مادرم چند خط دیگر بر چروک مشکلات صورتت افزوده شد ولی کاش میتوانستم همه آنها را بزدایم.مادرم با استیصال میگفت دیگر عادت کرده ام و ما محزونیم چون دلتنگ اندک چهره نورانی اش میشویم من دوستش داشتم و تا جای ممکن بهش محبت کردم ولی پشیمون اون خواهر برادری ان که ب بهونه اشتغال و بی طاقتی به دیدنش نرفتن.چقدر قبرهای ۳طبقه عمیق بودند و خواهر من طبقه اول جای داشت و چقدر رنگ سفید کفن او به رنگ قهوه ای خاک می آمد.دستان ظریف و کوچکش زیر کفن کاملا معلوم می نمود و من نوازششون کردم و گفتم عزیزم برام دعا کن که جای منم مثل تو اینقدر خوب باشه.خواهرت بمیره بخاطر مظلومیتت که هرکس خبر مرگتو شنید ۱ قطره اشک نریخت.خواهرت قربون چشمان درشتت که به راه بود بشه که چند نفری بیشتر نبودند که برات نمازی بخونن و بدرقه ات کنن به خونه اصلی ات.خدایا من خاطره ها داشتم  با او خنده ها کردم باهاش و اشک ها ریختم بخاطر زجری که میکشید٬به حرمت همون لحظات زیبایی که تو بغلم تلویزیون میدید٬غذا میخورد٬حمام میکرد و براش میرقصیدم تا اندک لبخندی به من بزنه٬بگذار که لحظه مرگم او به استقبالم بیاد و منو تنها نذاره.او محبوب دل من بود.خدایا عیدی امسالم رو همین قول قرار بده.

پ.ن:تا حال واسه مرگ کسی بهشت زهرا نرفته بودم ولی امیدوارم کسی پاش به اونجا و مخصوصا غسال خانه اش نیفته چون بدترین تجربه ای بود که داشتم.تصور خودت توو اون مکان آدمو دیوانه میکنه.باشه که کمی به خود بیایم و بدونیم که اینجا مکان موقت ماست تا شاید کمی به هم خوبی کنیم و گناه رو پس بزنیم و حال شیطان رو بگیریم.

+ نوشته شده در  90/12/29ساعت 20:3  توسط نویسنده | 
سلام

بعد چند ماه اولین مطلبی هست که میذارم نمیدونم چی باید بگم ولی تو این مدت اوضاع اون تغییری رو که من میخواستم نکرده.دلم بدجور تنگ 1مسافرته.حس میکنم از جانب کسی درک نمیشم و از زندگی توو تهران میترسم.هیچ غذایی به دهنم مزه نمیده.احساساتم هیجانی شدن،به همون سرعتی که میان به همون سرعت میرن.حس میکنم با دوران نوجوونیم خیلی فاصله گرفتم و از لحاظ فکری بالغ تر شدم و من اینو دوس ندارم ...من احساسات عمیق میخوام،حس برتر....دارم راجع به دینم و دنیام تحقیق میکنم...واسه ورزش ثبت نام کردم...امتحانای ترم هم نتیجه جالبی نداشتن...به زودی سه باره عمه میشم...ولی نمیدونم چرا اونجور که باید از زندگیم لذت نمیبرم...فکر میکنم باید به پزشکم مراجعه کنم...همه چیز لذت آنی داره واسم...من 1لذت عمیق میخوام...از حس ترس و اضطراب خسته شدم.

تهران هم با این آلودگی و تهدید زلزله دیگه جای زندگی نیست(نقل از یکی!).به شلوغیش عادت کردم ولی به هرزه بودن بعضی از مردمونش نه.

خیلی ها میگن اگه فلان اتفاق بیفته من دیگه خوشبخت میشم...اون اتفاق هم میفته ولی بازم خوشبخت نمیشن.نیروی مذهبی هم کمکی نمیکنه.همه جا تناقضه

اخیرا اولین تجربه تئاتر رفتن رو داشتم و بسیار حس جالب و تازه ای بود واسه منی که به هنر علاقه مندم.

این روزها انگار پشتم کسی نیست و هرچی بزرگتر میشم تنها تر میشم و حس میکنم خودم باید زندگیمو جمع و جور کنم و هیچکی منو اونجور که باید نمیفهمه و حامی من نخواهد بود...حتی همسره نداشته ام!شاید بهونه خوبیه که دلتنگ پدری بشم که هیچوقت دلتنگش نبودم و عدم حضورش رو حس نکردم حتی طعم بودنش رو نچشیدم....شاید با خودم بگم اگر بود حمایتم میکرد...(گرچه میدانم خودم را فریب میدهم.)

 

کجـا شد نيکمــرد شـاد وغمخـوار

چو شمع،هر محفلی بودش خريدار

کجـا شــد ارغــوان روی بلاکـــش

فـــلک اسپنــد او دادی بــر آتـش

کجـــا شــد صــورت مــاه منيـرش

نشــايد خـــاک باشد جــامه گيرش

کجا شد خســرو نزديک وخويشـان

که شيـرينتــر ز جــانم بود ايشـــان

کجــا شـــدگلـــرخ فرهــاد پيکـــر

که کــوه انــدر کف او يک جــو تــر

کجــــا شــــدآهنــــين عــزم دلاور

که نيکــــوتـر ز وی ناديــده خـــاور

کجــا شـــد قامت ســـروش بنـــاگه

کــدامـــين باد بـــردش چنــــان که

کجــا شـــد مـونس رويــای دلبـــــند

کـه هردم پرســدم آخــرکــه تا چــند

نبينــــم روی وی ديگــــر بـــه روزی

نگـــيرم ازکفــش ســـاغــر بـه روزی

نباشـــــد پــای وی تخـــت روانــــم

نرفتــه اســت او سفــر من نيک دانم

ز قاصــدها شنيـــدم مـن خود اين راز

که ناميــــرد پدر رفتــه ســت پــرواز
***شعر از برادرم***

پ.ن :جا داره از مادرم تشکر ویژه کنم و مجازا دستان و پیشانیشون رو ببوسم و همین جا بهترین آرزوها رو براشون بکنم.امروز تولدشونه.

دعا میکنم که خداوند همه گناهانش رو بیامرزه و سلامتیش رو طولانی بداره و عزت و آبروش رو جاویدان نگه داره...آمین

مادری که بمن اخلاق،صبر و عشق ورزیدن رو آموخت.مادری که اگر نبود دنیا برای من تیره میموند.

+ نوشته شده در  90/11/01ساعت 3:47  توسط نویسنده | 
هر کسی میخواد عکسشو ببینه بمن بگه تا رمزشو بهش بگم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  90/05/25ساعت 19:12  توسط نویسنده | 
امروز یک فاجعه اتفاق افتاد.

جریان این بود که مادرم امروز واسه گرفتن دارو با نسخه پزشک به داروخونه رفت وقتی برگشت من داروهارو چک کردم  و  متوجه شدم یکی از داروها تو نسخه نبوده.اصلا توی نسخه همگی داروهای اعصاب بودن ولی این قرص مشکوک٬رانیتیدین بود که مربوط به معده میشه.مامان دوباره رفت داروخونه که دکتر داروساز فرمودن بله اشتباه شده و ببخشید ما از این داروی نوشته شده توو نسخه نداریم و دکتر بد خط بوده و ما فکر کردیم نوشته رانیتیدین!!!

چه نتیجه ای میشه گرفت از این ماجرا؟اگه این دارو رو به ۱ آدم بیسواد میدادن و اون مصرف میکرد چی میشد؟اگه اون یارو سواد داشت ولی نمیدونست این قرص مربوط به چه مرضی ه چی میشد؟

نه تنها درمان نمیشد بلکه ممکن بود آسیب هم برسونه.اونم داروی اعصاب که اصلا شوخی بردار نیست.یکی نیس بهش بگه جونم تو که نمیتونی دست خط رو قطعی بخونی چرا....؟

این مملکته ما داریم؟این چه وضعشه؟ 

+ نوشته شده در  90/04/01ساعت 16:7  توسط نویسنده | 
امروز تو اتوبوس ۱دختره رو دیدم البته از نیمرخ دماغش خیلی طبیعی عمل شده بود ولی  چون من انسان باهوشی هستم فهمیدم عملیه.بعد خواستم بپرسم کجا عملیدی اینقد باحال شده بعد پشیمون شدم چون ممکن بود بهم بگه به تو چه منم روحیه ام حساااااااااس بم بربخوره پس بیخیال کنجکاوی مخ نابغه ام شدم.

یعنی منم برم دماغمو پیش اون آقاهه که دکتره عمل کنم؟نمیدونم ولی کرمم گرفته بعملم ولی به هر حال چه بخوام چه نخوام پول نداریم عمل بنمایم آخه مامانم بم پول نمیده نمیذاره قلکمم بشکنم میگه این پولا واسه جهازته ولی من میگم آخه مامی اگه دماغم گنده باشه که کسی نمیاد بگیرتم دیگه به جهاز نمیرسه که.

من دیگه وبلاگ نویسی نمیکنم.واسه مامانم این پست رو خوندم بهم گفت آخه دختره ی خل وضع اینا چیه به خورد ملت میدی ۱چی بنویس پیام داشته باشه.

پ.ن:۱.حالا من پیامو از کجا پیدا کنم؟

۲.من دختر خل و چلی هستم آیا؟

۳.دلیل ترشیدگی من دماغمه یا خل وضعیم؟

۴.یعنی حالا من چیکار کنم؟

 

+ نوشته شده در  90/03/19ساعت 0:54  توسط نویسنده | 
دوستان چرا به جوونی که از زندگیش لذت کافی نمیبره میگن جوون خوب؟صرفا به خاطر اینکه پیامبر گفته جوانانی از امتم را دوست دارم که جوانی نکنند؟

چرا همه فکر میکنن با جنس مخالف رابطه داشتن به معنی تماسهای غیر اخلاقی با اونه؟به خدا دوست دختر  و دوست پسر با دوستی که جنسش مخالف توئه فرق داره.

به نظر من انسان تا اونجایی که واسش خطری نداشته باشه باید تجربه کنه.۲روز دیگه از پا میوفتیم و میگیم ای کاش تو جوونیمون اونکارو میکردیم.آدم باید هر کاری رو که باعث آرامش و شادی میشه٬انجام بده در صورتی که با لذت های حیوانی همراه نباشه.من خودم عاشق خطر و تجربه ام.شجاعم ولی احمق نیستم.

بعضیا میگن اینکارو نکنیا مردم چی میگن؟اونجوری تیپ نزنیا مردم چی میگن؟ولی من میگم گور بابای مردم اگه قراره ۲روز زنده باشیم و طبق صلاح دید مردم عمل کنیم پس خواسته و میل خودمون چی میشه باید دیگران رو هم در نظر گرفت ولی نه تا حدی که باعث تخریب روح زندگیت بشه.

هر کسی واسه زندگیش سبکی داره و هر طور دلش بخواد زندگی میکنه ما رو سننه؟

اونروزی زن همسایمون منو تو کوچه دیده میگه اوا چاق کردیا کمی رژیم بگیر منم گفتم واسم مهم نیست خدافظ شما.به نظرتون این درسته؟مگه تو شوهر منی که اینجور راجع به هیکل من نظر میدی؟خیلی دلت میسوزه برو شکم گنده خودتو آب کن.وااااااااااااالا

هر انسانی آزادی داره واسه منی که ۲۰ سالمه افت داره یکی بم بگه چیکار کنم چیکار نکنم.

اونروزی دختره با ۱پسر ۲۵ ساله داشته تلفنی میحرفیده حرف بدی هم نمیزده بعد بابای طرف فهمید ک پسرش داره با ۱ دختر میحرفه اومده گوشیشو که گرفته هیچ ۳تا سیلی هم خوابونده تو گوشش.پسره هم ماست ماست نگاش میکرده.بعدا پسره گفته باباش دفعه اولش نبوده اینکارو کرده سر چیزای الکی دیگه هم پسره ی گنده رو زده و بهش گفته هوس باز.در صورتی که من میشناسمش او خیلی پسر پاک و سا ده ای هستش.میخوام بگم که هیچکس حتی پدر مادرت حق ندارن واسه زندگیت تصمیم بگیرن تو خودت اونقدری بالغ شدی که راهتو تشخیص بدی و از دیگران راهنمایی بخوای.

سخن کوتاه میکنم چون صحبت راجع ب این موضوع اعصاب و روانمو بهم میریزه.آخه چرا درکتونو از زندگی نمیبرین بالا؟هان؟چیه؟مردی بیا جلو

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی 

+ نوشته شده در  90/03/17ساعت 20:30  توسط نویسنده | 
بچه ها ۱خبر موهوم!

من دیگه شوهر کردم از دستتون رفتم.بای بای ما رفتیم.پسرای عزیز دیگه اینقدر برام پیام خصوصی ندین درخواست ازدواج نکنین.گلی بودم از شاخه چیندندم.

قضیه از این قراره:بعد از ظهری لالایی کرده بودم که دوستم زنگ وورمیشته.گفت پاشو خبر خوش دارم واست.همچین گفت خبر خوش دارم برات که گفتم لابد وحید(پسر همسایمون-قضیه البته شوخیه ها)راضی شده شمارشو به ما بده.منم سیخ شدم ببینم چی میگه ک گفت شوهر زهرا تو رو واسه دوستش در نظر گرفته.ما نیز خرذوق شدیم و گفتیم خوب بگو بیاد.ولی هنوز نیومدهالان ۸ساعته که منتظرشم.به نظرتون چرا نیومده؟(خواستگاررو میگم)

پ.ن:۱.واسه ترشیده هایی به سن من این خبرها خبر خوش محسوب میشوند.

۲.جزئیات قضیه بمونه تا بعد ببینیم چی میشه.

۳.دوستان سوء تفاهم نشه من عشق شوهر نیستما این قضایا واسه تبسم شما دوستان به این صورت نوشته میشن.

+ نوشته شده در  90/03/14ساعت 2:21  توسط نویسنده | 

من اومدم.خوش اومدم!

جریان شب نشینی خونه خاله رو که گفتم یادتونه؟دوستان ما رفتیم اونجا تا ۱۱ لومباندیم و ماریچی دیدیم و شوخی و خنده و این حرفا که ناگهاان وقت خواب فرا رسید.مهمونای عزیز همگی تو حال خوابیدن و من و دختر خالم که همسنیم(فقط همسنیم)تو اتاق د.خ خوابیدیم.د.خ جون قصه ما که به تازگی از پسری تو دانشگاشون خوشش اومده از من که انسان بسیار با تجربه ای هستم راهنمایی خواست که چجوری پیشنهادمو بهش بدم.منم بسیار راهنماییش کردم که ای کاش نمیکردم.چون نه تنها به تذکرات من جامه عمل نپوشانید بلکه با پسر قند عسلمون هم از ساعت ۱۰شب تا ۵ صبح فک زد.

و نگذاشت من بخوابم نه دیگران.(چرا دیگران؟)چون اون نذاشت من بخوابم منم چون حوصله ام سر میرفت هی میرفتم بیرون wc و آب میخوردمو هی هم سر و صدا میکردم و هی هم لگدشون میکردم

یادتونه که گفتم شب قبلش فقط ۳ساعت خوابیدم و دیشب هم که ۵ خوابیدم تا ۷:۳۰.دیگه نا نداشتم راه برم

حال جریان سرما خوردگی چی بود:

جای اینجانب توی اتاق د.خ صاف جلو کولر بود و خاله جونمم ۱خر پتو داده بود به ما که ازش استفاده میکردی میپخیدی و نمیکردی یخ میزدی.این بود که نویسنده ترکید!خدا میدونه فقط چه وضعیتی بود.گوش دادن به مکالمه تلفنی د.خ و دوس پسر تازشون صبر ایوب میخواست.منکه ۲کلوم حرف حساب ازش نشنیدم.ناگفته نماند رابطه بین من و د.خ زیاد جالب نیست اخلاقیاتشو اصلا نمیپسندم .البته خیلی ها نمیپسندن.وای که چقدر واسه پسره خالی بست از جمله اینکه من تا حالا با پسری دوست نبودم و از طرز حرف زدنم باید بفهمی که چقدر بی تجربه ام.(در صورتی که د.خ ۱ نامزدی قبل عقد و به مقدار فراوان دوس پسر داشته و ۱۰۰ دفعه عاشق شده و بعد فارغ شده!وای غیبت کردنم حال میده ها)

ساعت ۹ اینا بود که از خونه خاله راه افتادم تا برم همسترامو که اورده بودم اونجا بفروشم(آخه پیر شده بودن و خیلی هم دعوا میکردن و زنه هم دیگه حامله نمیشد)از جزئیات که بگذریم برگشتم خونه و از ساعت ۲تا ۹:۳۰ خوابیدم(ولی عجب حالی داد).

خدایا شب جمعه اس همه اموات رو مورد لطف و مرحمت خودت قرار بده مخصوصا پدر و زن دادش و خواهر زاده و پدر بزرگا و مادربزرگ عزیزمو.(فاتحه مع الصلوات)

من برم این قرص سرما خوردگی رو بخورم و کمی هم استراحت بنمایییییییییمم.

 

+ نوشته شده در  90/03/13ساعت 0:6  توسط نویسنده | 

به نظر شما واسه ازدواج دختری به سن من زوده؟با توجه به اینکه بالغه و رشیده شده ام؟

اگه آره پس با اینهمه خاطر خواه چیکار کنم؟جوونی خیلی خوبه ناراحتم از اینکه هر ثانیه ای که میگذره پیرتر میشم.من میخوام برگردم به ۱۶ سالگی.به روزایی که معصومیت و سادگی در من موج میزد!الان واسه خودمان گرگی شده ایم!نمیخوام روزی برسه که توجه دیگران به من فقط به خاطر سطح فرهنگم یا احترام به سن و سالم باشه.چون تو ۴۰ سالگی دیگه زیبایی و جذابیت الان رو ندارم که دیگران(از نوع مذکرش)توجه کافی رو به من مبذول دارند.از طرفی دارم قدم به قدم به مرگ نزدیک میشم و هنوز اونقدر گناهکار هستم که آمادگی اون دنیا رو ندارم.اون وقت این برادران نکیر و منکر هستن که توجه کافی به اینجانب مبذول میدارندهمیشه از خدا میخوام که فرصت جبران به من بده و ۱توبه اساسی.کاش ایمانمون قلبی بود و نه صرفا بخاطر بتی که برامون ساختن

دیشب ۱گله مهمون واسمون اومد و دقیقا به صورت راه راه کنار هم تو حال خوابیدن.آخه خونه ما 54 متر بیشتر نیست و من که فکر میکردم اینا ساعت۶صبح میرن خوشحال و خندان تا ۵صبح مثل انسانهای نادان بیدار بودیم و وبگردی و ولگردی میکردیم  دریغ ار اینکه....

مهمونهای عزیز ما کماکان حضور دارن و سلام نیز میرسانند.فکر کنید ۶خوابیدم(آخه ساعت ۵تا۶ داشتم با پسر خالم پیامک بازی میکردم)و ساعت۹ پاشدم و خیلی خسته ام نیست مامان کمکی نداره جز من.من همش سرپا بودم امروز.حالا هم گیر دادن باید با ما بیای خونه خاله.و شب نشینی تا به کی؟

آگهی: به ۱ماساژور  خانم حرفه ای کارکشته ترجیحا آقا نیازمندیم.

پ.ن:رفع ابهام:پسر خالم باید جزو میهمانان میبود ولی چون امروز امتحان داشت نیومد و ما بسیار دلتنگش شدیم.۵ تک زد و وقتی دید بیدارم بسی خوشحالیده گشت و گفت تموم شب بیدار بوده و خر خونی میکرده و منم دلم براش سوخت و الی آخر

+ نوشته شده در  90/03/11ساعت 18:40  توسط نویسنده | 
سلام به همگی!

میخواستم بگم مطالبی که میخوام بنویسم بیشترش مربوط به زندگی گذشته من هست و نیاز به ۱طرح کلی و چرک نویس داره لذا الان وقت اینکارو تا ماه آینده نخواهم داشت.

بیشتر دوس دارم هدفدار بنویسم و اینکه سبک نگارشم جذاب باشه و پندی توش نهفته باشه تا دوستان با خوندنش وقت با ارزششون تباه نشه.

ولی همونطور که میبینم وبلاگ نویسای خانم تو زمینه وبلاگ شخصی خیلی بیشتر از نویسنده آقا هستن و من از این بابت ناراحتم چرا  بیشتر پسرای هم سن و سال من نمیتونن به راحتی خودشونو بروز بدن؟و مطالعه و نوشتن رو مسخره بازی میدونن.من واقعا حرص میخورم وقتی میبینم اینقدر غلط املایی دارن.مثلا پسره میخواد فارسی رو پاس بداره میاد بنویسه قصد مزاحمت ندارم مینویسه قست مزاهمت ندارم.خوب آقا جون راجع به چیزی که بهش علم نداری ننویس و از کلماتی با املای ساده تر استفاده کن.البته تو خانوما زیاد ندیدم توی این کلمات ساده غلط داشته باشن و البته ذکر کنم آقایونی هستن تو سن و سال من که واقعا سواد املایی و  نگارشی شون بالاست.

مامان الان گیر داده که بیا شام درست کن منم که از لحاظ آشپزی گسترده تشریف دارم نمیرم آخرشم مامانی جونم خودش دست ب کار میشه و اینجانب بازه ی تنبلیمون افزایش می یابد.البته اگه بخوام زرنگ بشم همه چیو درست و به موقع انجام میدم.

الان که فکر میکنم ۱انسان چقدر پیچیده اس و چقدر مطالب مربوط بهش زیاده.حالا من اینهمه مورد راجع به خودمو چجوری بنویسم؟آهان فهمستم!مطالب اصلی رو که مورد اخلاقی هم نداشته باشه رو مطرح میکنم.

در آخر دوستان من به عنوان ۱انسان متشخص و با تجربه آماده ی پاسخ گویی به سوالات شما هستم.(هزینه ی مربوطه فراموش نشود)

استااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااد(با حالت باباشاهی خوانده شود)

چقدر از همه جا حرفیدیم.

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 20:29  توسط نویسنده | 
این پست عینا از وبلاگ "خاطرات یک دیوانه" کپی و اینجا پیست شده!!!

·دو روزه با دختره رفیق شدی، میپرسه فامیلیت چیه؟ میگی میخوای چی کار؟ میگه میخوام ببینم به اسم بچه هامون که انتخاب کردم میاد یا نه!!



·
به راننده تاکسی میگم سیگارتو خاموش کن به دودش حساسیت دارم، برمیگرده میگه جوونای سن تو کراک میکشن تو به دود سیگار حساسی!!

· هر روز تو دانشگاه میبینیم ۱۰۰ تا دختر مدرسه ای رو به صف کردن، معلمشونم جلو، آوردن بازدید از دانشگاه، مگه باغ وحشه اینا رو هر روز میارین بازدید!!

· اینم از مجلس ختم، با کفش رفتیم با دمپایی برگشتیم!!

· یارو رو آوردن تو تلویزیون، زیر اسمش نوشته: "کارشناس مسائل یمن"، من موندم این بنده خدا تو این ۴۰ سال از چه راهی نون در میآورده!!

· پارسال همت مضاعف رو فقط عزرائیل فهمید، امسال هم جهاد اقتصادی رو فقط ربع سکه!!

· قبلاً برق میرفت بابامون فحش رو میکشید به اداره برق، الان برق میره خوشحال هم میشه!!

· خانومه ناراحت توی تاکسی: به فاصله چند روز هم شوهرم بهم خیانت کرد هم دوست پسرم!!

· فدراسیون فوتبال فقط تو 6 ماه، نیم میلیارد تومن از فحاشی فوتبالیستها درآمد داشته. یعنی به عبارتی قیمت فحش از قیمت طلا زده بالاتر!!

· طرف رفته خواستگاری، دختره بهش گفته شهید مورد علاقه شما کیه؟!!

· واسه دوست دخترت شارژ می فرستی، بعد میگه تو بزنگ!!

· واسه داداشمون رفتیم خواستگاری، ننه جون طرف در اومده میگه ۲۰۱۲ تا سکه مهریه به نیت المپیک لندن!!

· هر بار که صفحه ی فیلترینگ رو دیدم یه صلوات فرستادم. مامانم میگه همینطور ادامه بدی جات تو بهشته!!

· میگه به خدا راست میگم. طرف میگه نه، اگه راست میگی بگو به جون مامانم!!

· یه عمر رفتیم سینما آخر نفهمیدیم دسته های صندلیش ماله خودمونه یا بغل دستیمون!!

· ایران که هستیم توی سوپرمارکت دنبال جنس خارجی میگردیم، بعد خارج که میریم میافتیم دنبال جنس ایرانی!!

· یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی!!

· جشن میگیرن گوسفند میکشن، عزاداریه گوسفند میکشن، ماشین میخرن گوسفند میکشن، پسر اقدس خانوم رو ختنه میکنن گوسفند میکشن، بعد به گاوبازای اسپانیایی فحش میدن!!

· برنامه احکام گذاشتن، ملت زنگ میزنن، یکی میگه من رکعت اول، توی رکوع یادم افتاد سجده نرفتم! حکمش چیه؟!!

· سریال ستایش زنه به شوهرش میگه: باردارم! شوهره بجای اینکه بغلش کنه میره بیرون، رو به بقاله داد میزنه هووووراااا!!

· طرف سوار اسب شده، عکسشو گذاشته فیس بوک، میگه اون بالاییه منم!!

· تبلیغ پارک آبی نشون میدن یارو با شلوار لی و پیراهن مردونه سر میخوره رو سرسره های پارک آبی!!

· رفتم سوپر مارکت میگم آقا کرم کارامل دارین؟ میگه کرم فقط ساویز داریم!!

· سالای پیش جایزه بانک ملت یه منزل مسکونی بود، امسال شده ۶۰ لیتر بنزین، سال دیگه میشه یه شونه تخم مرغ، سال بعدشم دوتا تافتون یه بربری هم وسطش!!

· غار علیصدر به قندیلاش معروفه، اونوقت ملت میرن قندیلاشو میکنن یادگاری میبرن با خودشون! یکی نیست بگه آخه با اون قندیل میخای چیکار کنی؟!!

· میری از خودپرداز پول بگیری، رمزتو میزنی پول بر میداری، بار دوم کارتو میذاری، رمز رو اشتباه میزنی، یکی از پشت میگه: آقا رمزتو اشتباه زدیها!!

· بابام نشسته یه میزگرد به زبون آلمانی میبینه، میگم مگه میفهمی چی میگن؟ میگه قیافه هاشونو که میبینم میفهمم در مورد چی حرف میزنن!!

· سربازه اومده مقابل دبیرستان دخترونه کشیک بده مزاحمت ایجاد نشه، خودش چشمک میزنه به ملت! خدا هم که فقط نشسته با ابی چای مینوشه!!

· رفتیم باغمون، دیدم جا نیست برای خودمون که بشینیم! اینجا ایران، گور بابات پی ام سی!!

· بغل دستیمون توی هواپيما از اول تا آخر به اسلام فحش میداد، وسطهای پرواز هواپیما یه تکون خورد، گفت «يا ابالفضل»!!

· خبرنگار رفته تو یه روستا سوال میکنه با یارانه تون چیکار کردین؟ مرده میگه: قبض هامونو پرداخت کردیم، چندتا قسط دادیم، شهریه دانشگاه دخترمو دادیم، یه تراکتور هم خریدیم! تازه یه مقداری هم پس انداز کردیم!!

· پسورد اینترنت وایرلسم رو عوض کردم، همسایمون زنگ زده میگه پسوردتو عوض کردی؟ میگم نه! میگه آخه قبلاً شماره موبایلت بود، الان هرچی میزنم کانکت نمیشم!!

· رفتم شلوار جین بخرم، اولی رو پرو کردم یه کم تنگ بود. فروشنده گفت: یه دوبار بپوشی جا باز می‌کنه! دومی رو پوشیدم یه کم گشاد بود. فروشنده گفت: چیزی نیست یه دو بار آب بخوره تنگ میشه!!

· کاردار سوئیس رو احضار کردن که بره به آمریکا بگه چرا عربستان نیروهاشو فرستاده بحرین!!

· میری آدامس اوربیت بخری، بقاله به جای بقیه پول، بهت آدامس شیک میده!!

· یه تی شرت خریدم کلی مارک نایک روشه بعد رو یقه‌ش نوشته تولیدی برادران عباس‌پور!!

· رفیقم زنگ زده میگه ویسکی سراغ نداری؟ میگم برای چی میخوای؟ میگه بابام امشب از کربلا میاد کلی مهمون داریم!!

مملکته داریم؟!!

+ نوشته شده در  90/03/10ساعت 19:44  توسط نویسنده | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام
همه چیو تو پروفایلم نوشتم
مرسی وقت گذاشتین
دوستون دارم

پیوندهای روزانه
داستان زندگی من
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم فروردین 1392
هفته دوم تیر 1391
هفته چهارم اردیبهشت 1391
هفته دوم اردیبهشت 1391
هفته اوّل اردیبهشت 1391
هفته چهارم اسفند 1390
هفته اوّل بهمن 1390
هفته چهارم مرداد 1390
هفته اوّل تیر 1390
هفته سوم خرداد 1390
هفته دوم خرداد 1390
پیوندها
شکلک
آدرس مکان های خوشمزه
سایت آپلود عکس
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

آمار سایت