تبليغاتX
یک زندگی زهرماری
 
یک زندگی زهرماری
 
 
 
من مردی رو میخام که...

وقتی مشکلی دارم تمام توانشو واسه کمک به من بذاره نه این که فقط ۱بار بپرسه خوبی؟

وقتی ناراحتم ناراحت بشه و نگران احوالم و شده از یه مسیر دور بیاد واسه اینکه فقط یه لبخند رو لبام بیاره نه اینکه بدتر اخم کنه و بگه ناراحت نباش درست میشه.

وقتی جذابیت جنسیمو به هر دلیلی از دست دادم باز هم منو بخواد و دوسم داشته باشه نه این که دلزده بشه و بره سراغ دیگرون.

وقتی نمیتونم خواسته هاشو بر آورده کنم درک کنه که چرا و تحمل و صبوری کنه نه اینکه فاصله بگیره ازم و بم خیانت کنه.

وقتی میبینه چه چیزایی خوشحالم میکنه واسم انجام بده نه اینکه چون خودش دوس نداره بیخیالش بشه وقتی بیمارم بفهمه شرایطو و شده از وقتش بگذره واسه اینکه کمکی کرده باشه نه اینکه تازه تهمت بزنه که تو خودتو زدی به مریضی

وقتی کل زندگیم ریخته بهم٬شده خودش کارای مهمتری واسه انجام دادن داشته باشه از کارهاش بگذره و به من واسه برنامه ریزی و شادی ام کمک کنه نه اینکه به من بگه کارهایی دارم که خیلی واجبن و بعد از اونا به اوضاع توام میرسیم.

من مردی رو میخوام که وقتی میگه دوستت دارم بفهمه چی میگه٬بدونه که من نمیخوام توو خوشی ها دوسم داشته باشه٬بدونه که من چه چیزها و چه کارها و چه جاها و چه غذاهایی رو دوس دارم٬از خواسته ها و علاقه مندی هاش بگذره تا فقط من شاد باشم٬بدونه که وقتی من بدن با ارزشمو در اختیارش میذارم یعنی چی؟بدونه که اشکای من قیمت دارن٬بدونه گذشت یعنی چی٬بدونه من فقط ازش امنیت و حمایت میخوام نه اینکه پولاشو سفت بچسبه مبادا بخوام تیغش بزنم.

من مردی رو میخوام که بدونه وقتی یه گل بم هدیه میده قلب من پر از شادی میشه نه وقتی که منو وادار به رقص میکنه.

مردی که وقتی هر جای این دنیا هرکسی با نگاه و حرف و دست منو آزار داد٬غیرتشو بم نشون بده و بدونه من چدر بهش افتخار میکنم.

مردی رو میخوام که دستای پر مهرمو بخواد که محکم دستاشو گرفته نه لاک ناخن هامو.که من رو عروسک خودش نکنه منو الهه و شاهزاده خودش بکنه.

یه مرد شجاع٬مردی که از مسئولیت و سختی نمیترسه٬یه مرد همراه٬یه مرد محکم٬مرد بدون منت٬یه مردی که من هیکلشو نبینم که یاد مردی اش بیفتم بلکه جوانمردی و غیرت و محبت و ایمانش منو یاد مرد بودن بندازه.

من مردی رو میخوام که تا دنیا دنیاست٬حتی اگه از آسمون سنگ بباره بازم منو بخواد٬همه جوره بخواد نه فقط به عنوان دوس دختری که دست و پاشو نمیگیره.

مردی که مرد میدونه(meydoone)٬مردی که هیچوقت فرار نمیکنه!

 |+| نوشته شده در  91/02/18ساعت 1:57  توسط نویسنده  | 

    خیلی وقت از گذشته ی گذشته گذشته!دوس ندارم تغییری توش ایجاد کنم درسته کارهای مثبتی که کردم گم میشن توو کارای منفی ام ولی همون کارای منفی تجربه ای شدن واسه زندگی آینده.امیدوارم وقتی 30 سال دیگه به گذشته ام نگاه کردم همه کارهایی رو که دوست داشتم رو حتی واسه 1بار امتحان کرده باشم...مثل دویدن توو فضای آزاد و زیر نور آفتاب وقتی که موهای بلندم دور و برم پخشن...مثل درست کردن اخلاق و رفتارم و تحکیم ایمانم که توو این سن خیلی آسون تر از سن 50 سالگیه....مث پیدا کردن 1همسفر همیشگی...مث جبران زحمات مادر که معلوم نیست چند سال دیگه پیش هم باشیم...مث کار کردن و فعالیت زیاد در حالیکه شب بیهوش بشی ولی بدونی چون جووونی صبح که بشه مث روز اولی...مث مطالعه توی پارک و کتابخونه های شهر...مث بازی کردن با بچه ها،دنبالشون اونقدر بدوی که جونت درآد!...مث سفر با روحیه شاداب...مث کسب مهارت های فنی...مث شنا توو استخر روو باز....مث رفتن به 1 شهربازی فوق العاده که ترن هواییش بکشدت!...مث رفتن به اسکی رو برف و یخ و موج سواری...مث ورزش مداوم توو فضای باز بدون اینکه دلهره ای داشته باشی...مث تجربه مادر شدن و فرزند تربیت کردن...مث برنزه کردن زیر نور آفتاب کنار ساحل تمیز و رویایی!...مث یاد گرفتن زبان فرانسه...مث مهاجرت به 1کشوری بهتر از ایرانی که دیگه به کشورم بودنش فکر نمیکنم و تعصبی روش ندارم چون هیچ آدمی نمیخواد توو فضای افسرده و محدود و پر از تورم بمونه...مث داشتن 1 اتاق 120 متری پر از لباس زنونه!...مث تجربه کردن حسی که به تو میگه:"تو فرد مفیدی بودی و هستی و هروقت میخواهی بار سفر برای ابدیت ببند که تو را باکی نیست و ماموریت تو به پایان رسیده است."

ولی کیه این Impossible Mission رو طی الطریق کنه.یا بسم الله منم و اینهمه آرزو.

دعای ویژه:ای خدایی که به بزرگی تو نبوده و نیست!ای خداوند من و ما!ای پروردگار بخشنده و الرحمن!ای رب خرد و بزرگ!الهی!به دل همه کسانی که در طول عمرم آزارشون دادم بنداز که منو حلال کنن و خودت نیز از گناهان کم و زیاد من بگذر چون تو خدایی هستی که خوبی کم را میبینی و از گناه بسیار میگذری.

 |+| نوشته شده در  91/02/12ساعت 20:59  توسط نویسنده  | 
امروز شدیدا تولدم بود.تولدت مبارک نویسنده کوشولو!مرسی عزیزم!

کادو فقط از 4نفر گرفتم و مجموعا چند نفری به علاوه همراه اول و 1سایت قزمیت دیگه تولدمو تبریک گفتن واقعا بین این همه آدم مهم تولد منه 1ذره و نصفی چه اهمیتی داره؟شاید خودم کلی ذوق کنم ولی وقتی آخر شبی مثل الان میشه میفهمم همچین بی مورد بوده از نوع داغونش!اونهمه خوشحالی نداشت که.دنیا اومدی 21 سال پیش که اومدی خوش اومدی به دیگران چه ربطی داره.امسال کادویی که به دلم بشینه نگرفتم 2تا مجسمه هدیه گرفتم و مجموعا 50 تومن پول خلاقانه!بعلاوه 30 تومن کاسبی موذیانه!یادمه 6سال پیش همچین روزی معصوم و هالو بودم ولی الان مصدوم و هلو شدم!البته همه اینا طنزه ولی واقعا دلم واسه دوران بی خبری و خوشدلی تنگ شده فراوان.توو این 21 سال چه کردم رو فقط خودم میدونم و خدای خودم امیدوارم فقط بهم کمک کنه تا سالهای پیش رو رو بهتر از گذشته بسازم تا به رضایت الهی نائل بشم.خیلی نگران درسام هستم به علاوه آینده نا معلومم.خدایا بهم صبر بده و توفیق موفقیت تا به بهترینی که تو برام در نظر گرفتی برسم.

میخوام توو ادامه مطلب نوشته ای رو که سال پیش چنین روزی به تحریر در آوردم،بگذارم.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  91/02/03ساعت 23:38  توسط نویسنده  | 
روز ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ساعت۱۲:۳۰ صبح خواهر معلولم درگذشت و چه مظلومانه به خاک سپرده شد و چه لباس عروسی به تنش می آمد.مراسم خاک سپاری تنها با حضور ۶ نفر از ما برگزار شد.به طوری که زیرجنازه اش رو من به همراه ۲برادر و خواهرم گرفتیم و من و برادر کوچکترم اون رو به دست قبر کن دادیم و چه زود تمام شد و بار دیگر روزگار قدرت بی پایانش را به ما نشان داد ولی اینبار این دنیا نبود که خوشحال بود بلکه پدر و فرزندی بودند که بعد سالها همو دیدند.مادرم چند خط دیگر بر چروک مشکلات صورتت افزوده شد ولی کاش میتوانستم همه آنها را بزدایم.مادرم با استیصال میگفت دیگر عادت کرده ام و ما محزونیم چون دلتنگ اندک چهره نورانی اش میشویم من دوستش داشتم و تا جای ممکن بهش محبت کردم ولی پشیمون اون خواهر برادری ان که ب بهونه اشتغال و بی طاقتی به دیدنش نرفتن.چقدر قبرهای ۳طبقه عمیق بودند و خواهر من طبقه اول جای داشت و چقدر رنگ سفید کفن او به رنگ قهوه ای خاک می آمد.دستان ظریف و کوچکش زیر کفن کاملا معلوم می نمود و من نوازششون کردم و گفتم عزیزم برام دعا کن که جای منم مثل تو اینقدر خوب باشه.خواهرت بمیره بخاطر مظلومیتت که هرکس خبر مرگتو شنید ۱ قطره اشک نریخت.خواهرت قربون چشمان درشتت که به راه بود بشه که چند نفری بیشتر نبودند که برات نمازی بخونن و بدرقه ات کنن به خونه اصلی ات.خدایا من خاطره ها داشتم  با او خنده ها کردم باهاش و اشک ها ریختم بخاطر زجری که میکشید٬به حرمت همون لحظات زیبایی که تو بغلم تلویزیون میدید٬غذا میخورد٬حمام میکرد و براش میرقصیدم تا اندک لبخندی به من بزنه٬بگذار که لحظه مرگم او به استقبالم بیاد و منو تنها نذاره.او محبوب دل من بود.خدایا عیدی امسالم رو همین قول قرار بده.

پ.ن:تا حال واسه مرگ کسی بهشت زهرا نرفته بودم ولی امیدوارم کسی پاش به اونجا و مخصوصا غسال خانه اش نیفته چون بدترین تجربه ای بود که داشتم.تصور خودت توو اون مکان آدمو دیوانه میکنه.باشه که کمی به خود بیایم و بدونیم که اینجا مکان موقت ماست تا شاید کمی به هم خوبی کنیم و گناه رو پس بزنیم و حال شیطان رو بگیریم.

 |+| نوشته شده در  90/12/29ساعت 20:3  توسط نویسنده  | 
درک متقابل...جز مادرم کسی رو پیدا نکردم که درک متقابل درستی از من داشته باشه.وقتی کسی تورو درک نمیکنه حس تنهایی میاد سراغت..این 1نیازه...نیاز به درک شدن.وقتی به 1سنی میرسی دیگه مادر برای تو کافی نیس دوس داری از سمت کسی که دوسش داری درک بشی.توو محیط بیرون مردم عصبی و بی حوصله ان و من رنگ شادی رو نمیبینم...همه جای این شهر خاکستریه...حتی بچه ای که به دنیا میاد با آینده ای که پر از گره های کوره،من به شخصه میترسم;میترسم از این همه نا امیدی،تجاوز،محدودیت.توو بغل هیچکس نمیتونی اون پناهگاه امن رو پیدا کنی،تو تنهایی و محکوم به ایستادگی تا نمیری.هرگز نمیخوام فرزندی داشته باشم;توو این محیط آلوده ای که ستون قلبت هر لحظه زنگ خطر ریخته شدنش زده میشه.اینجا هیچ چیزی نیس که بهش چنگ بزنی و تا آخر دنیا تورو ایمن نگه داره...اینجا هیچ چیزی نیس که تو با فکر کردن بهش حتی تمام 1 روز رو پر از شوق باشی.چقدر بهانه بتراشیم برای نفس کشیدن...چقدر سر بکوبیم به چهار دیوار اتاقمون که شاید همسایه حالی از ما بپرسه...جز برای فضولی،همسایه برای کمک نمیاد...همیت تمام به خرج میدی ولی همیشه استرس این رو داری که به بهونه صهیون تموم داشته هاتو ازت نگیرن!برادر،برادرشو میفروشه،مرد زنشو توو ظرف حیوانیت میذاره و میاره جلوی دوستاش و میگه بفرمایید شام!آره من میترسم،من از اینهمه سنگینی وهم دارم.من با چشم های گرد به همسرم نگاه میکنم که نکند او همان مردی است که در باران آمد چون من از باران هم میترسم،بارانی که تمام بت هایم در زیر آن رفتند،باران اسیدی!من هنوز همان کودک ابله ام با این تفاوت که اکنون دیگر کسی مراعات کودک بودنم را نمیکند!کاش میشد به بالای ابرا پرواز کرد تا آسمونو آبی تر ببینم و نفسای عمیقم تا آخر کشیده بشه.هیچ مذهبی،هیچ خدایی،هیچ بتی نمیتونه مارو نجات بده...همه اش وعده اس.این ماییم که خودمونو توو وحشت تنهاییمون میکشیم.شمعی که توو دست منه راه منو روشن نکرد،فقط چهره منو متمایز کرد تا تو راحت تر به منه ساده تجاوز کنی.دست و پا زدن من لذت تورو بیشتر میکنه،تویی که منو آفریدی و اینجور آفریدگانت منو عمل آوردن..پس سرمو پایین می اندازم و شرایط رو میپذیرم،چون نمیخوام بمیرم،من زنده ام ولی وسیله آفرینش نطفه دیگه نمیشم چون من میترسم اون نطفه هم منو تنها بذاره!

 |+| نوشته شده در  90/12/04ساعت 2:43  توسط نویسنده  | 
سلام

بعد چند ماه اولین مطلبی هست که میذارم نمیدونم چی باید بگم ولی تو این مدت اوضاع اون تغییری رو که من میخواستم نکرده.دلم بدجور تنگ 1مسافرته.حس میکنم از جانب کسی درک نمیشم و از زندگی توو تهران میترسم.هیچ غذایی به دهنم مزه نمیده.احساساتم هیجانی شدن،به همون سرعتی که میان به همون سرعت میرن.حس میکنم با دوران نوجوونیم خیلی فاصله گرفتم و از لحاظ فکری بالغ تر شدم و من اینو دوس ندارم ...من احساسات عمیق میخوام،حس برتر....دارم راجع به دینم و دنیام تحقیق میکنم...واسه ورزش ثبت نام کردم...امتحانای ترم هم نتیجه جالبی نداشتن...به زودی سه باره عمه میشم...ولی نمیدونم چرا اونجور که باید از زندگیم لذت نمیبرم...فکر میکنم باید به پزشکم مراجعه کنم...همه چیز لذت آنی داره واسم...من 1لذت عمیق میخوام...از حس ترس و اضطراب خسته شدم.

تهران هم با این آلودگی و تهدید زلزله دیگه جای زندگی نیست(نقل از یکی!).به شلوغیش عادت کردم ولی به هرزه بودن بعضی از مردمونش نه.

خیلی ها میگن اگه فلان اتفاق بیفته من دیگه خوشبخت میشم...اون اتفاق هم میفته ولی بازم خوشبخت نمیشن.نیروی مذهبی هم کمکی نمیکنه.همه جا تناقضه

اخیرا اولین تجربه تئاتر رفتن رو داشتم و بسیار حس جالب و تازه ای بود واسه منی که به هنر علاقه مندم.

این روزها احساسات عاطفی از نوع سوم رو دارم تجربه میکنم و بسیار برام جالبه.

این روزها انگار پشتم کسی نیست و هرچی بزرگتر میشم تنها تر میشم و حس میکنم خودم باید زندگیمو جمع و جور کنم و هیچکی منو اونجور که باید نمیفهمه و حامی من نخواهد بود...حتی همسره نداشته ام!شاید بهونه خوبیه که دلتنگ پدری بشم که هیچوقت دلتنگش نبودم و عدم حضورش رو حس نکردم حتی طعم بودنش رو نچشیدم....شاید با خودم بگم اگر بود حمایتم میکرد...(گرچه میدانم خودم را فریب میدهم.)

 

کجـا شد نيکمــرد شـاد وغمخـوار

چو شمع،هر محفلی بودش خريدار

کجـا شــد ارغــوان روی بلاکـــش

فـــلک اسپنــد او دادی بــر آتـش

کجـــا شــد صــورت مــاه منيـرش

نشــايد خـــاک باشد جــامه گيرش

کجا شد خســرو نزديک وخويشـان

که شيـرينتــر ز جــانم بود ايشـــان

کجــا شـــدگلـــرخ فرهــاد پيکـــر

که کــوه انــدر کف او يک جــو تــر

کجــــا شــــدآهنــــين عــزم دلاور

که نيکــــوتـر ز وی ناديــده خـــاور

کجــا شـــد قامت ســـروش بنـــاگه

کــدامـــين باد بـــردش چنــــان که

کجــا شـــد مـونس رويــای دلبـــــند

کـه هردم پرســدم آخــرکــه تا چــند

نبينــــم روی وی ديگــــر بـــه روزی

نگـــيرم ازکفــش ســـاغــر بـه روزی

نباشـــــد پــای وی تخـــت روانــــم

نرفتــه اســت او سفــر من نيک دانم

ز قاصــدها شنيـــدم مـن خود اين راز

که ناميــــرد پدر رفتــه ســت پــرواز

***شعر از برادرم***



پ.ن :جا داره از مادرم تشکر ویژه کنم و مجازا دستان و پیشانیشون رو ببوسم و همین جا بهترین آرزوها رو براشون بکنم.امروز تولدشونه.

دعا میکنم که خداوند همه گناهانش رو بیامرزه و سلامتیش رو طولانی بداره و عزت و آبروش رو جاویدان نگه داره...آمین

مادری که بمن اخلاق،صبر و عشق ورزیدن رو آموخت.مادری که اگر نبود دنیا برای من تیره میموند.

 |+| نوشته شده در  90/11/01ساعت 3:47  توسط نویسنده  | 


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  90/06/05ساعت 18:53  توسط نویسنده  | 

بعد از اون اتفاق تا حالا زندگی نسبتا آروم بوده البته ما خودمون رو زدیم به بیخیالی،واسه سومین سال کنکور دادم.سالهای پیش هم قبول شدم ولی سال اول دانشگاهم بد بود و سال دوم رشته ام امسال امیدوارم بهتر از قبل قبول شم.دارم کلاسای کامپیوتر میرم و بسیار توو نت فعال شدم.خواهرم توو بهزیستی داره با زندگی فلاکت بارش دست و پنجه نرم میکنه و  توو نگاهاش میبینم که چقدر خسته اس.روز به روز لاغرتر میشه.مادرم هم با سن 60 سال خدارو شکر بیماری جدی ای نداره که نگرانش باشم.خودمم  بعد از شکست هایی که تووی روابطم با آقایون داشتم خیلی محافظه کار شدم.دیگه به دوستی و روابط مدرن اعتقادی ندارم و چند وقتیه که تصمیم جدی به ازدواج گرفتم چون همراه و حامی میخوام و نمیخوام به خاطر نیازهام به گناه بیفتم.میخوام استقلال و کنترل روابط و رفت و آمدهام با فامیل رو تووی ازدواجم به دست بیارم چون وقتی ازدواج میکنی با شوهرت تصمیم میگیرین که کجاها برین و با کیا رفت و آمد داشته باشین.

ولی نگرانی عمده من اینه که اگه به مردی که میخوام باهاش ازدواج کنم موضوع افسردگیمو بگم چه عکس العملی نشون میده.احتمالا میذاره میره.با خودش میگه اینهمه دختر از این بهتر چرا باید با این ازدواج کنم .....آره نگاه جامعه ما به افسردگی همینه.فکر میکنن هر کسی افسردگی داره فحاش و شیشه خرد کنه و دست بزن داره و 100 بار سابقه خودکشی داشته ولی نه این بیماری صدها نوع مختلف داره.ناراحتی من بسیار جزئیه.نه تا حالا کتک کاری کردم نه فحاشی حتی به خودکشی فکر هم نکردم.دکترم بمن میگه تو دختر خیلی باهوشی هستی با توکل به خدا بیماریت کاملا رفع میشه.

ولی من میترسم...اگه حمایت و همراهی همسرمو نداشته باشم...بیماری ام تشدید میشه...حتی میترسم وسط دعوا بهم انگ دیوونه و روانی بزنه...اونوقت قلبم خیلی میشکنه.باز هم میگم من از خیلی های دیگه که ادعای سلامت روان دارن بسیار سالمترم.بیماری من اصلا خودشو نشون نمیده بطوریکه بعد 6سال توو فامیل حتی 1نفر هم نفهمیده این قضیه رو.این بیماری جز خودم کسی رو اذیت نمیکنه.مطمئنم که اگه انگیزه محکمی توو زندگی داشته باشم این حالت ها رو فراموش میکنم.این تنهاییه که باعث بروز این حالات میشه و دلیل اصلی ازدواجم همینه.میخوام عشقو بسازم میخوام توو معنویت بیشتر پیش برم و از لحاظ علمی و اخلاقی پیشرفت کنم چون وقتی ذهن آروم باشه فرصت انجام کارهای بیشتری رو داری.درسته 1آدم همیشه باید روو پاهای خودش بایسته و خودش پشت خودش باشه مثل مادرم ولی حمایت عاطفی چی میشه؟در ضمن قضیه من فرق میکنه.

من به آینده ای روشن و لذت هر چه بیشتر از زندگی فکر میکنم.

مهدی اخوان ثالث

بايد عاشق شد و خواند

بايد انديشه كنان پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسي مي گذرد مي خواند

بايد عاشق شد و رفت

چه بيابانهايي در پيش است

رهگذر خسته به شب مي نگرد

مي گويد : چه بيابانهايي بايد رفت

بايد از كوچه گريخت

پشت اين پنجره ها مرداني مي ميرند

و زناني ديگر

به حكايت ها دل مي سپرند

پشت ديوار كسي درياواري بيدار

به زنان مي نگريست

چه زناني كه در آرامش رود

باد را مي نوشند

و براي تو

براي تو و باد

آبهايي ديگر در گذرست

بايد اين ساعت انديشه كنان مي گويم

رفت و از ساعت ديواري پرسيد و شنيد

و شب و ساعت ديواري و ماه

به تو انديشه كنان مي گويند

بايد عاشق شد و ماند

بايد اين پنجره را بست و نشست

پشت ديوار كسي مي گذرد

مي خواند

بايد عاشق شد و رفت بادها در گذرند

 

 |+| نوشته شده در  90/05/31ساعت 3:9  توسط نویسنده  | 
هر کسی میخواد عکسشو ببینه بمن بگه تا رمزشو بهش بگم
ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  90/05/25ساعت 19:12  توسط نویسنده  | 
 مراسم خاکسپاری اش فردای زمان فوتش بود یعنی 5شنبه.رفتیم سردخونه تحویلش بگیریم. کالبد شکافیش هم کرده بودن ولی به خواهرم چیزی نگفتن. داییم و پسرخالم و شوهرخالم شستنش و بعد تک تک رفتیم تا باهاش وداع کنیم.وقتی بالا سرش رسیدم توی لباس سفید آروم خوابیده بود،بوی کافور عمیقا منو گرفت صورتشو توو دستام گرفتم و بوسیدمش...یخ و سفت بود.لبای سرخش کبود شده بودن و از بینشون دندونای سیم گرفته اش نمایان بودن،دندونایی که وقتی دیدم سیم گرفته بهش خندیدم و اون بم خندید و گفت خوب مگه چیه؟و چشمای درشتش نیمه باز بودن و سرش باند پیچی شده بود و موهای طلاییش از بالاش زده بود بیرون.قلبم داره از سینه در میاد.حیف شد.اون باعث افتخار ما میشد.

خلاصه لا اله الا الله گویان بردیمش و برادرش به گور سپردش اون موقع بود که یهو بغضش ترکید و خاک ها رو بر سر خودش و مادرش ریخت.منم یکه و تنها فقط نگاه میکردم هیچکس نبود منو توو بغلش آروم کنه...توو قبر تکونش میدادن و اون هیچ کاری نمیکرد من باورم نمیشد آرمان عزیزم جون نداره.یعنی دیگه صدا و خنده هاشو نمیشنیدم؟یعنی دیگه میرفتم خونه خواهرم آرمان اونجا نبود بیاد استقبالم؟چه جمعیت عظیمی واسه خاکسپاری اش اومدن و دوستاش چه اشکی میریختن.تا چند روز لباساشو بو میکردم بوی تنش هنوز درونشون محفوظ بود.تا چهلم اونجا بودم و خواهرمو همراهی میکردم.اون دیگه نبود که از روی برنامه درسی که ب دیوار زده بود کتاباشو توو کیفش بذاره.اون دیگه نبود که ساعت 7 از کلاس زبان بیاد.اون دیگه نبود که بزنم پس گردنش و اونم هیچی نگه...اون دیگه نبود که بهش بگم بوو گند میدی برو حموم پچل خان.اون دیگه نبود که بره سر کوچه نون بخره.اون دیگه نبود که کتابشو دستش بگیره و از این سر خونه به اون سر خونه بره.اون دیگه نبود که باهم پلی استیشن بازی کنیم.اون دیگه نبود که...

بعد آرمان خواهرم 10سال پیرتر شده همیشه واسه بیرون مشکی میوشه و تارک دنیا شده.خدا به همه خانواده های داغدار صبر بده.آمین

 

پ.ن:تعریف کردن این چیزا واقعا وحشتناکه ولی اینکارو میکنم چون به خودم قول دادم داستان زندگیمو کامل بنویسم.
 |+| نوشته شده در  90/05/25ساعت 18:59  توسط نویسنده  | 
خواهرم گفت امروز صبح نیم ساعت بعد از رفتن آرمان بهم زنگ زدن که پسرتون توو بیمارستان فلانه سریعتر خودتونو برسونید و من دفترچه شو برداشتم چون فکر میکردم پسرم زخمی شده ولی پسر بزرگترم گفت نه بذار من برم و رفت و وقتی فهمید که آرمان مرده،به باباش زنگ زده و باباش اومد دنبالم و رفتیم اونجا و تعریف کردن که پسرم سر به زیر و دستها توو جیب کاپشنش داشته کنار جدول راه میرفته که پاش روو یخا سر میخوره و چون دستاش توو جیبش بوده تعادلشو نمیتونه حفظ کنه و میخوره زمین و سرش با جدول برخورد میکنه و به پشت ولوی زمین میشه و سر میخوره زیر و بین لاستیکای جلو و عقب ماشین شهر داری که داشته دنده عقب میومده و  ۱ لاستیک جلو از رو سینه اش رد میشه و درجا میمیره.به گفته راننده:همه چیز توو 1لحظه اتفاق افتاد...وقتی داشتم دنده عقب میومدم چیزی پشت سرم نبود یهو حس کردم ماشین بالا پایین شد با خودم گفتم چیزی رو زمین نبود که...پیاده شدم...وقتی صحنه رو دیدم 2دستی کوبیدم توو سرم.خواهرم با گریه میگفت کاش نمیذاشتم بره.صبح بهم گفت سرگیجه دارم...شاید اونموقع بچه ام سرش گیج رفته بوده..کاش بهش آب قند میدادم...کاش میگفتم کفشاشو عوض کنه....شنیدن این حرفا واقعا دردناکه نمیدونم درک میکنید یا نه.

به همین سادگی و به همین مسخرگی عزیزترین کسمون رو از دست دادیم.من و آرمان رابطه عمیقی با هم داشتیم.چقدر باهم بازی کردیم و پیک نوروزی حل کردیم.

اون پسری بود که از بدی ها میگذشت،زیبا بود،سرش توو کار خودش بود.اون موقعی که فوت کرد اوج فعالیتش بود.کلاس زبان و والیبال میرفت.توو مدرسه تیزهوشان جزو بهترین ها بود،واسه المپیاد زیست خودکار تمرین میکرد،توو ذهنش این بود که بتونه روزی بورسیه بگیره و بره خارج تحصیل کنه،کتاب مثنوی معنوی مولوی و کمدی الهی دانته رو داشت میخوند و همون شعر پشت جلد مثنوی شعر روی سنگ قبرش شد.(شعر در پیوست خواهد اومد)تکنیک تند خوانی رو تمرین میکرد و از خواهر کوچکترش هم حمایت میکرد.به نظر شما حیف نبود این چنین فرشته ای زمین رو ترک کنه؟

پ.ن:

 از عشق خدا نه بر زیان خواهی شد

بی جان ز کجا شوی که جان خواهی شد

اول به زمین از آسمان آمده ای

آخر ز زمین بر آسمان خواهی شد

 |+| نوشته شده در  90/05/23ساعت 20:48  توسط نویسنده  | 
تابستون 88 برادر بزرگترم دوباره ازدواج کرد و من و مامان تا الانه که تنها زندگی میکنیم و شکر خدا اوضاع بد نیست ولی همه اتفاقات بد زندگیمون 1طرف چیزی که میخوام تعریف کنم طرف دیگه.

18آذر 88 بود،تازه از سفر مشهد اومده بودیم.ساعت 7:30 صبح تلفن به صدا درومد مادرم جواب داد پشت خط شوهر خواهرم بود که میگفت پسر کوچیکش(16ساله اش) تصادف کرده پاشین بیاین اینجا.حالا اونجا کجا بود؟شهرستانمون بود که 8ساعت با تهران فاصله داشت.زنگ زدم برادربزرگم گفتم اینجوری شده اونم اومد و با ماشینش راهی اونجا شدیم.دل توو دلمون نبود...هرکی 1نظری میداد و همه دعا میکردیم چیزی نشده باشه.نزدیک اونجا که شدیم دایی ام زنگ زد که کجایین و مامان گفت اگه اتفاقی نیفتاده بود دایی ز نمیزد و بیحال شد هی بغض میکرد و هی آرومش میکردم.ساعت 16 بود که وارد شهر شدیم به میدون اصلی که رسیدیم داداشم بغضش ترکید و گفت آرمان رو از دست دادیم مامان.دنیا روو سرمون خراب شد و گریه سر دادیم .رسیدیم دم در خونه خواهرم و در باز بود و مامان میگفت ببینین در بازه منو گول نزنین.پیاده شدم...پاهام میلرزید همینجور پله ها رو میرفتم  بالا که دیدم مامان از ماشین پیاده شد و افتاد،داد زدم یکی کمک کنه،خاله هام اومدن مامانو بردن بالا.من توو پله ها پسر بزرگتر خواهرمو که 3سال از خودم بزرگتره رو دیدم و سفت بغلش کردم و داد میزدم آرمان کوو؟ولی اون انگار ماتش برده بود 1قطره اشک نمیریخت.اومدم دیدم همه سیاه پوشیدن خواهرم مثل بهت زده ها اینور اون ورو نگاه میکرد.هرکی رو که میشناختم بود.توو اتاق،داییم به مادرم آرامبخش زده بود و بادش میزدن ولی مامان موهاشو میکشید و از ته دل گریه میکرد،اینا چی بود من میدیدم؟دختر عمه ام بهم آب قند داد هنوز باور نکرده بودیم.مگه میشد؟آرمان؟نه..نه...چرا اون آخه؟تازه مردی شده بود واسه خودش.تازه انتخاب رشته کرده بود به امید پزشک شدن.مگه باهوشتر از اون هم داشتیم؟مگه آرومتر و آقاتر از اونم داشتیم؟اون گل خانواده بود.مگه توو مشهد امام رضا رو واسطه نکردم تا از خدا برامون یک زندگی آروم طلب کنه؟پرسیدیم چی شده؟چطور این خاک بر سرمون شده؟

ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  90/05/21ساعت 19:22  توسط نویسنده  | 
از اونجایی که  دختر شوخ و باهوشی بودم و نوشته های ادبی ام روو دیوار مدرسه قاب میشد کاملا خوش میدرخشیدم.ترم اول سال دوم به پایان رسید و من با کمال تعجب معدلم 2نمره افت کرد که بعد متوجه شدم بخاطر عدم تمرکز روی دروس بوده.ترم دوم که شروع شد من تاری دید بدی پیدا کردم که پنجمین چشم پزشکی که رفتم تشخیص داد بخاطر داروییه که میخورم تا اینکه دکتر داروهامو تغییر داد...و دارو عوض کردن همانا و نساختن دارو به من همانا و این باعث افت شدید تحصیلیم شد به طوری که تمام شوق و اشتیاقمو واسه درس خوندن از دست دادم و با معدل 15 از اون مدرسه بیرون اومدم و هیچ توجهی به اصرار مدیر مدرسه برای موندنم توو اونجا نکردم.چون واقعا از قافله شاگرد زرنگای مدرسه جا مونده بودم و خجالت میکشیدم و احساس میکردم تووی اون مدرسه فشار زیادی رومه.(چون هرکی توو مدرسه نمونه یا تیزهوشان درس خونده باشه میدونه که اونجا هلت میدن نمیگن که خودت هرجور میخوای درس بخون و اونقدری تمرین و جزوه اضافه بهت میدن که مخت هنگ میکنه و من واقعا نمیکشیدم)

خلاصه 1وضعیتی شده بود که مادرم گفت نمیخواد دیگه درس بخونی!سلامتیتو به پای درس نده ولی مقاومت کردم و توو 1مدرسه عادی خودمو باز تا حدی کشوندم بالا ولی واقعا توو مدرسه عادی پایه ام ضعیف شد و این خودشو توو کنکور نشون داد و هرچی تلاش کردم اونچیزی رو که میخواستم به دست نیووردم و واسم افت داشت که مثلا توو پیام نور 1رشته آبکی بخونم با خودم میگفتم یا بالای بالا یا هیچی و همین هم شد.

اینجا بود که میگفتم خواهر برادرام با اینکه فهمیدن افسردگی دارم ولی اصلا درکم نکردن.هزینه ویزیت روانپزشکی که پیشش میرفتم واقعا بالا بود و از سال 89 تصمیم گرفتم  پیش دکتر دیگه ای که توو بیمارستان دولتی بود برم و اینجوری خیلی توو هزینه ها کمک شد ولی همیشه خدا رو شکر میکنم که دچار وسواس حاد یا حالات روانی نیستم.الان مشکلی ندارم و فقط تحت نظر دکترم.فقط بی حوصلگی و عوارض داروها اذیتم میکنه وگرنه دیگه هیچی و به نظر خودم از خیلی های دیگه که دارو مصرف نمیکنن سالمترم.نمیدونم کی داروها میخواد قطع شه ولی نوجوونیم که از دست رفت امیدوارم جوونیم از بین نره و من بسیار خوشبینم به اینکه روزی به دارو حتی ذره ای نیاز پیدا نخواهم کرد.

ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  90/05/14ساعت 22:39  توسط نویسنده  | 
اواخر بهار 84 بود و من دوران راهنمایی رو به اتمام رسونده بودم.1حالت هایی پیدا کرده بودم که از دید مادرم پنهان نموند.مثل اضطراب و ترس بی مورد،تمایل به گریه بدون دلیل،نگرانی راجع به اینکه مادرم به زودی میمیره،بدبینی نسبت به مادرم،پرخاشگری و کابوس.همین حالات باعث شد که به یک روانپزشک مراجعه کنیم و دکتر تشخیص داد که من دچار افسردگی شدم و باید دارو مصرف کنم.اون موقع هنوز نمیفهمیدم که این موضوع چقدر بده ولی بعدا کاملا فهمیدم که این حق من نبود که از 14 سالگی داروی اعصاب مصرف کنم گرچه بیماریم شدید نبود ولی داروها عوارض داشت مثل چاقی،ریزش مو،کسلی،تاری دید،خواب آلودگی،...

فکر میکنم هرکس دیگه ای هم جای من بود دچار افسردگی میشد...چون اولا مادرم از اینکه منو حامله بود به شدت احساس ناراحتی میکرد وچندین بار سعی کرده بود منو سقط کنه و دوران حاملگیشو با گریه و بی تابی گذروند و مسلما چون منو نمیخواسته زیاد به تغذیه و آرامش روحی اش فکر نمیکرده و این موضوع ثابت شده اس که حالات روحی مادر روی جنین تاثیر میذاره ثانیا وقتی مادرم منو شیر میداده پدرم فوت شده و حتی ناراحتی مادر روی شیرش هم تاثیر خاصی داره ثالثا من از بچگی و با روحیه ضعیف و توان کم شاهد همه حوادث ناگواری بودم که واسه عزیزترین کسانم اتفاق افتاده بود...خوب این چیزا توو روحیه و روان آدم تاثیر میذاره و همیشه متاسف بودم واسه کسانی که هر شخص افسرده ای رو دیوانه قلمداد میکنن بخاطر همین هیچوقت نذاشتم کسی بفهمه که من دارو مصرف میکنم و همیشه توو بهبودی خودم کمک کرده ام.

من واقعا رنج کشیدم.این حق من نبود.نوجوانی من به معنای واقعی تباه شد در حالی که باید مثل هم سن و سالام شاد میبودم و از در و دیوار بالا میرفتم و شیطنت میکردم....ولی اکثر اوقات عصبی و ناراحت بودم و به خاطر خودم غصه میخوردم و اشک میریختم و هیچکس منو درک نمیکرد چون ظاهرمو کاملا حفظ میکردم ولی از درون خورده میشدم و غم منو فقط مادرم میفهمید و کاملا رعایت حالمو میکرد،من نمیدونم اگه اون نبود چه کار میکردم.تیر ماه همون سال پدربزرگم فوت شد و مادرم به خاطرش رفت شهرستان و همون موقع من آزمون نمونه دولتی داشتم و پذیرفته شدم و توی 1دبیرستان نمونه مشغول تحصیل شدم،مدرسه ای که انسان های واقعا فهیمی درونش بودن از همکلاسیهام گرفته تا عوامل اونجا.مدرسه ای که حاضرم دوباره سختی این سالها رو به جون بخرم و دوباره پامو توش بذارم و دوباره لذت ببرم.خدا میدونه چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.(الان که دارم مینویسم اشکام جاری ان.)سال اول تمام تلاشمو کردم تا معدلم بالا بشه و بتونم رشته ریاضی رو انتخاب کنم و همین هم شد و من دانش آموز سال دوم ریاضی شدم با صدها آرزو واسه پیشرفت.

ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  90/05/13ساعت 15:43  توسط نویسنده  | 
 

توی 2سال آینده یعنی تا سال 82 مادرم بیماریش 95%بهبود پیدا کرد و داروهاش قطع شد ولی تا ناراحتی براش پیش میومد دچار حمله خفگی میشد که باید زجر میکشید تا بالاخره نفسش پس از 2دقیقه بالا میومد و این حمله آسم مادرم صحنه های دلخراشی رو برام خاطره کرد(شما فکر کنید 1نفر جلو چشمتون داره خفه میشه ولی کاری نمیتونید بکنید)هنوزم این حمله ها ادامه داره ولی خیلی کم شده البته با کمکی که مادرم خودش به خودش میکنه...اونقدر صدای خفگی 1نفر ناراحت کننده اس که شاید اگر بارها این صدا رو بشنوید دچار توهم این صدا بشید همونجور که من شده بودم یعنی صدای خفگی نمیومد ولی من اون صدارو گاهی اوقات برای مدتی میشنیدم.

برادر کوچیکم با بهترین زن دنیا ازدواج کرد زنی که توی سال 87 متوجه شد ام اس خفیف داره و این لطمات روحی زیادی به این زن با ایمان وارد کرد. و من وارد دوران راهنمایی شده بودم و همچنان مثل قبل از لحاظ درسی میدرخشیدم،بالغ شده بودم و کنجکاوانه همه مسائل مربوط به این دوره رو دنبال میکردم،به ورزش علاقمند بودم و شنا کار میکردم.برادر بزرگم هم که به تازگی همسرش فوت کرده بود،با ما زندگی میکرد و دیگه سبک زندگیش مثل سابق نبود.

سال 83 بود که مادرم واقعا از پس نگهداری خواهر معلولم بر نمیومد چون سنگین بود و مادرم واقعا نمیتونست جا به جاش کنه و دستشویی ببردش و...حتی بخاطرش مسافرت هم نمیتونستیم بریم تا اینکه به اصرار خواهر برادرام تحویل 1بهزیستی خوب دادیمش گرچه تا چند ماهی هروقت مامان میرفت ملاقاتش با چشم گریون برمیگشت ولی کم کم به دوریش عادت کرد هنوزم که هنوزه با این سن و سال این همه راهو از این سر تا اون سر تهرون هر هفته با دست پر به دیدینش میره و میگه اگه میتونستم تر و خشکش کنم عمرا بچه مو تنها اینجا میذاشتم تا غصه بخوره(آخه خواهرم کلا آدمای اطرافشو میشناسه و احساسات رو درک میکنه) ملاقات کنندگانش فقط من و مامان و داداش کوچیکم هستیم بقیه میگن تحمل نداریم اونجوری ببینمش گرچه راست هم میگن ولی من از این بابت ازشون خیلی ناراحتم چون خواهرم احساسات داره مگه ما میریم عیادتش خوشحال میشیم اونجوری میبینیمش؟؟؟

 |+| نوشته شده در  90/05/08ساعت 13:11  توسط نویسنده  | 
 

سال80: سالیه که برادر بزرگترم 6ماهه که ازدواج کرده و خواهر وسطیم به تازگی عروس شده من فقط 10 سالمه و توی 1خونه کوچیک با برادر سربازم،خواهر معلولم و مادر از خود گذشته ام زندگی میکنیم.ما به تازگی متوجه شده بودیم که مادرم گرفتار بیماری افسردگی شده...داروهایی که مصرف میکرد به شدت خواب آور بود به طوری که یادمه 1شب گفتم مامان آبجی داره گریه میکنه...که گفت آبجی کیه..؟خدارو شکر افسردگی پیچیده ای نبود و مادرم هم خودش رو از پا نیانداخت ولی بعضا حمله عصبی بهش دست میداد به این صورت که یهو بیحال میشد و ما میفهمیدیم که داره حالش وخیم میشه...معمولا هم شبا اینجوری میشد و من و برادرم مجبور میشدیم فورا برسونیمش بیمارستان و خواهرمو خونه تنها میذاشتیم..درسته اونموقع بچه بودم ولی کاملا درد و ناراحتی رو درک میکردم و به اندازه 1بزرگسال میفهمیدم.من شاهد تمام لرزشهای بی وقفه بدن مادرم رو تخت اورژانس بودم و فقط گریه میکردم.یادمه میگفتم میخوام متخصص اعصاب و روان شم  تا مادرمو درمان کنم ولی...

 

پ.ن:1.من وابستگی شدیدی از لحاظ عاطفی به مادرم داشتم و دارم و کوچکترین ناراحتی که براش پیش میاد دیوونه میشم و این باعث میشد که پا به پاش بخاطر روزای بدی که داشت منم باهاش اشک بریزم و بشم پروانه ای به دور شمع وجود مادرم و این موضوع خیلی بهم فشار میوورد.

2.زندگی خواهر و برادرام رو کامل باز نمیکنم ولی به نکته هایی سر بسته اشاره خواهم کرد ولی همینقدر بگم که هرکدوم توی زندگیشون چه مجردی و چه متاهلی شکست های زیادی و مشکلات فراوانی داشتن و دارن.اونا بسیار صبورن و همیشه بهترین راه رو انتخاب میکنن.براشون از ته دلم آرزوی سلامتی دارم.

ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  90/05/01ساعت 3:46  توسط نویسنده  | 
 
  بالا